
دست هایت
بهانه ای برای تکرار شدن
من
تکرار نخواهم شد...

قلاب ها
علامت کدام سئوال هستند
که ماهی ها پاسخ آن میشوند..؟!ا

صلیب
تا آسمان بالا رفته...
مسیح
در خاک مانده...

باز سفرهی خوشگل افطار و صدای آسمونی شجریان که خدا رو صدا میزنه "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب" و ما که زیر لب میگیم "اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا انک انت السمیع علیم" و یواشکی سر خدا منت میذاریم.
زولبیا بامیهها رو بگو که از پشت شیشهی قنادیها چه چشمکی میزنن و آقای قناد که تند تند صف مشتریهاشو راه میندازه و برا خودش برهکشون میگیره. من هم که میمیرم برای تماشای زندگی آدما و رفتن تو بر حالتاشون. برخی حسابی گرسنه شدن و یک بند غر میزنن، یکی دیگه بیتوجه به دیگرون زیر لب وردی میخونه و جلوی صفیه که میگه "زولبیا کمتر بذار، بامیه بیشتر بریز". بچه که بودم فکر میکردم زولبیا بامیه خوردن صواب داره. نمیدونم حکمتش چیه که با ماه رمضون میاد و با ماه رمضون میره.
گشنهگی سر ظهر، داغ شدن موقع خالی بندییی که 11 ماه دیگهی سال مث آب خوردن میگیش، دلی که حس میکنی مهربونتر شده، دعاهای زیر لب، چن خط آیهای که صبح اول وقت با خودت میخونی، صدای زمزمهی ختم قرآن مامان بعد سحری، صدای شیرین کردن چایی که اگه با صدای اذون موذنزاده قاطی شه شاهکار میشه، لقمههای نون و خامه عسلی و یاد شبای سرد احیاء تو میدون ارک ، سریالهای جدید ماه رمضونی که حالا جای کارتون ملالآور زهره و زهرا رو برامون گرفتن، هوس گل کوچیکای بعد افطار و ... .
خدا رو شکر که امسال هم مهمونشیم. چقدر دوست داشتنیه این ماه رمضون.

من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
اکبر آقا قصابی محل مان
ترازویش را تنظیم می کند
و دست پینه بسته تقی واکسی را رد نمی کند
تا اهل و عیالش بعد از ۵ ماه ۲۰۰ گرم گوشت بخورند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
اسد معمار، بساز بفروش شهرمان
وجدانش درد میگیرد!
و خانه ها را خوب می سازد
تا امسال اولین سالگرد خانواده حبیبی نباشد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
رجب نانوایی سرکوچه
نان را درست می پزد و درشت...
تا کریم پور مسئول اداره ...
مجبور نباشد نان را به نرخ روز بخورد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
صمد جلوبندی ساز گاراژ صداقت
بعد از تعمیر پیکان ۵۹ مش قاسم
مهره سگدستش را شل نمی کند
تا ۲ روز بعد بابت سفت کردنش ۴۰۰۰ تومان بگیرد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
گروهبان یکم شریفی
مجبور نیست هر روز
مایحتاج منزل
سرهنگ جباری را بخرد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
دکتر طاهری زاده
رییس بیمارستان قلب...
سمانه ۱۰ ساله را عمل می کند
حتی اگر پدرش سید کاظم
کارگر آجر پزی ورامین باشد!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
صفدر شغال! گنده لات منطقه فلاح
مغازه پارچه فروشی حیدر آقا را آتش نمی زند
و انگشت قطع شده! احمد
لبو فروش میدان ابوذر را به او برمی گرداند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
ویرانه های قوه محترم ! قضاییه را
آباد می کند
تا رضا طلبه سیرجانی
به جرم مخالفت با زمین خواری!
محاکمه، حبس و تبعید نشود!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
جاسم لنجش را نمی فروشد
تا مجبور شود
سیگار Marlboro
ساخت شرکت آر جی رینالدز را قاچاق کند!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...
راه را نشانمان می دهد
تا گاهی به چپ نرویم!
وگاهی به راست
و گاهی هم به هیچ کدام!
من آقا را دوست دارم
چون وقتی بیاید...

در این روز ، مادرم مرا به دنیا آورد
بیست و پنج سال پیش ، در چنین روزی
سکوت ، مرا در دستان وسیع زندگی ،
که از تنازع و تضاد سرشار است ، جای داد.
اینک ، بیست و پنج بار است دور خورشید گردیده ام ،
و چند بار ماه دور من گردیده است ، نمی دانم !!
اما میدانم ، که من هنوز اسرار نور را نیاموخته ام ،
و نیز ، راز های تاریکی را درک نکرده ام.
بیست و پنج بار ، با زمین ، ماه ، خورشید و ستارگان ،
دور گیتی چرخیده ایم .
اینک ، روح من نام سلسله گیتی را زمزمه می کند
بیست و پنج سال پیش
زمان نام مرا در کتاب این زندگی عجیب و ترسناک نوشت.
و اینک واژه ای هستم که به هیچ چیز دلالت نمی کند
اما گاهی بسیاری از چیزها را در بر می گیرد.
بیست و پنج سال است که خیلی کسان را دوست داشته ام،
و اغلب آنهائی را دوست می داشتم که مورد نفرت بودند.
آنچه در کودکی دوست می داشتم ، اکنون نیز دوست می دارم ،
و آنچه اکنون دوست می دارم ، تا پایان زندگی دوست خواهم داشت ،
زیرا عشق ،
تمام ثروتی است که دارم و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد...

مجسمه های اطرافم می شکنند...
چهره ام را
در صورت کدام مجسمه تجسم کنم ؟!!
مشکلات چه قاطعانه حریف می طلبند
برای مقابله با انسانها....
و من
مشتاقانه دست خود را بالا می برم...
و بپا میخیزم...

بیرون پر است از هیاهو...
اینجا احساس راحتی میکنم...
هیچ کس اینجا نیست
اما تو هستی
و همین کافی...
چقدر اینجا خلوت است
انگار مردم با این مکان غریبه اند
اما تا دلت بخواهد بیرون اینجا شلوغ است
و مردم سرگرم...
سرگرم به خرید...
فریب...
نگاه...
گناه...
آه... چقدر از با تو بودن احساس خوبی دارم .
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد...

جاده...
تاریکی...
کسی چراغی روشن نخواهد کرد...
اما من فانوس کم نوری را میبینم...

درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شدکه:
چه مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم
چه مقدارازمادیات دنیابرای خوداندوخته ایم
چه کارهای بزرگی انجام داده ایم
سنجش مابراین اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم وتومراسیراب کردی
من عریان بودم وتومراپوشاندی
من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی
تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام
بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به
سبب خروج ازعوالم انسانی
بنابراین . جسورانه عشق بورز....
احترام کن وبپذیر....
بوی حضورت را حس میکنم...
باز به من سر زده ای ، چه میگویم !!
تو همیشه هستی...
این منم که باز حضورت را حس میکنم
ولی حسم را یقین دارم...
سایه ات را بالای سرم...
و دستت را روی شانه هایم.

بچه که بودم
آدم های بیشتری می دیدم
بزرگ که شدم
هرچه چشم هایم را باز کردم
آدم های کوچکتری را دیدم...
هر چه هستی باش
اما کاش...
نه ٬
جز اینم آرزویم نیست ٬
هرچه هستی باش
اما باش...

کسی...
اتاقِ دفتر چه های مرا
رنگ میزند...

یاد گذشته که افتادم...
شروع کردم به ورق زدن خودم...

مجسمه ای را که
به یاد تو
روی دیوار کنده بودم
هنوز برایم دست تکان می دهد...

شاید زندگی این چنین باشد که ،
کسی در حسرت تو باشد و تو در حسرت دیگری !
تو مغرور به خود باشی و دیگری مغرور به داشتن تو!!
تو در آرزوی معشوق باشی و او ، عاشق عشق دیگری
اما زندگی برای من
آرزوی زیستن ،
در گوشهء دنجی ست در انتهای دنیا
در ساعت صفر زمان
جایی برای جاری شدن
بر تن یک خاطره خاموش از دست رفته و ناتوان
فرصتی دهید مرا
مکانی برای گریستن بی امان و
فضایی برای فریادهای بی صدا تا رهایی
رهایی از فهم زندگی
و پیوستن به او که خدا می خوانمش
اگر روزی رسم به او
حتماً خواهم پرسید از او که آیا زندگی اینچنین بود؟

وقتی دلم می گیرد
بغض می کنم...
می خواهم گریه کنم
اما وقتی می دانم تو همین جا هستی...همین نزدیکی
آنگاه امید در دلم جوانه میکند
بهار من حضور توست...

