
مجسمه های اطرافم می شکنند...
چهره ام را
در صورت کدام مجسمه تجسم کنم ؟!!
نوشته شده توسط مجید در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 20:20 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت
مشکلات چه قاطعانه حریف می طلبند
برای مقابله با انسانها....
و من
مشتاقانه دست خود را بالا می برم...
و بپا میخیزم...
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 19:22 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

بیرون پر است از هیاهو...
اینجا احساس راحتی میکنم...
هیچ کس اینجا نیست
اما تو هستی
و همین کافی...
چقدر اینجا خلوت است
انگار مردم با این مکان غریبه اند
اما تا دلت بخواهد بیرون اینجا شلوغ است
و مردم سرگرم...
سرگرم به خرید...
فریب...
نگاه...
گناه...
آه... چقدر از با تو بودن احساس خوبی دارم .
نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 8:29 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد...
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 13:29 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

جاده...
تاریکی...
کسی چراغی روشن نخواهد کرد...
اما من فانوس کم نوری را میبینم...
نوشته شده توسط مجید در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:59 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شدکه:
چه مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم
چه مقدارازمادیات دنیابرای خوداندوخته ایم
چه کارهای بزرگی انجام داده ایم
سنجش مابراین اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم وتومراسیراب کردی
من عریان بودم وتومراپوشاندی
من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی
تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام
بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به
سبب خروج ازعوالم انسانی
بنابراین . جسورانه عشق بورز....
احترام کن وبپذیر....
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:31 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت
بوی حضورت را حس میکنم...
باز به من سر زده ای ، چه میگویم !!
تو همیشه هستی...
این منم که باز حضورت را حس میکنم
ولی حسم را یقین دارم...
سایه ات را بالای سرم...
و دستت را روی شانه هایم.
نوشته شده توسط مجید در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 19:0 موضوع دلتنگی های من | لینک ثابت

بچه که بودم
آدم های بیشتری می دیدم
بزرگ که شدم
هرچه چشم هایم را باز کردم
آدم های کوچکتری را دیدم...
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 23:21 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت
هر چه هستی باش
اما کاش...
نه ٬
جز اینم آرزویم نیست ٬
هرچه هستی باش
اما باش...
نوشته شده توسط مجید در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 9:57 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

کسی...
اتاقِ دفتر چه های مرا
رنگ میزند...
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 14:54 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

یاد گذشته که افتادم...
شروع کردم به ورق زدن خودم...
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 8:15 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

مجسمه ای را که
به یاد تو
روی دیوار کنده بودم
هنوز برایم دست تکان می دهد...
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 12:42 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

شاید زندگی این چنین باشد که ،
کسی در حسرت تو باشد و تو در حسرت دیگری !
تو مغرور به خود باشی و دیگری مغرور به داشتن تو!!
تو در آرزوی معشوق باشی و او ، عاشق عشق دیگری
اما زندگی برای من
آرزوی زیستن ،
در گوشهء دنجی ست در انتهای دنیا
در ساعت صفر زمان
جایی برای جاری شدن
بر تن یک خاطره خاموش از دست رفته و ناتوان
فرصتی دهید مرا
مکانی برای گریستن بی امان و
فضایی برای فریادهای بی صدا تا رهایی
رهایی از فهم زندگی
و پیوستن به او که خدا می خوانمش
اگر روزی رسم به او
حتماً خواهم پرسید از او که آیا زندگی اینچنین بود؟
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 23:30 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

وقتی دلم می گیرد
بغض می کنم...
می خواهم گریه کنم
اما وقتی می دانم تو همین جا هستی...همین نزدیکی
آنگاه امید در دلم جوانه میکند
بهار من حضور توست...
نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 6:45 موضوع دلتنگی های من | لینک ثابت
منصفانه نیست که تو آنچه من می خواهم باشی
و من آنچه تو می خواهی...
منصفانه این است که تو ، تو باشي و من ، من
اما ما چيز ديگري است...
نوشته شده توسط مجید در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 19:52 موضوع دلتنگی های من | لینک ثابت
مردم هميشه دعايشان را به دوش كشيدهاند
و در جمعهها خالي كردهاند
قسمت ما اين است انگار كه لاي تقويمهاي عقيم قسمت شويم
و روی نبودنت توقف کنیم...
اگر اين بار جمعه نيايد
و ماه به شب چهارده نرسد
تکلیف انتظاری که رویش خط نزده ایم چه می شود ؟!
نميدانم تو
در امروزي كه جمعه نيست
ميان سجادهاي كه پهن نيست
چه می کنی؟
نوشته شده توسط مجید در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت

گاهی وقتها دوست دارم
سرم را روی شانه هایت بگذارم...
آنقدر گریه کنم
تا خودت بگوئی
بس است...
نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 0:1 موضوع دلتنگی های من | لینک ثابت

پروانه دل من
در دامی افتاده است که
عنکبوت آن سیر است...
نه می تواند پرواز کند
نه می میرد...
نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 23:9 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت
مرا اینگونه باور کن,
کمی تنها ،
کمی بی کس ،
کمی از یادها رفته!
خدا هم ترک ما کرده ،
خدا دیگر کجا رفته.. .؟!
نمی دانم مرا شاید گناهی هست!؟
که شاید هم به جرم آن ،
چنین تنهای تنهایم...
نوشته شده توسط مجید در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 22:17 موضوع یادداشتهای روزانه | لینک ثابت

درد و دل کردن با تو را به هزار لحظه شادي نخواهم داد.
در آرامش خيالم در سخن گفتن با تو
زمزمه مي کنم..
آهاي.........
مي شنوي صدايم را
فرياد خواهم زد. رو به دريا. بالاي سر کوه,
اين منم که به سوي تو سرازيرم
ببين مرا
اگر اين بغض امانم مي داد
زمزمه مي کردم برايت,..........
التماس را ببين
رو به رويت ايستاده ام و فرياد مي زنم اما...........
مرز فاصله نگذاشت ببيني صدايي از من
آرام مي گويم, آرام فرياد مي زنم.
زمزمه مي کنم, ببين مرا, رو به رويم ايستاده اي
بغض گلويم را رها کرد
حال گریه اماني براي سخن گفتن با تو را نمي داد
سخن گفتي:
از چه پريشاني
بگو , بگو , مي شنوم تو را
گفتم:دريا شو ,........... ...
شنا خواهم کرد در وجودت ,
خورشيد شدي و من پريدم در آسمانت
و من ..... آرام شدم
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 17:40 موضوع دلتنگی های من | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

نگاهت کافیست تا دوباره در هوایت بمیرم
من هر روز را به بهانه ی آمدنت شب می کنم
تو همیشه به گریه های شبانه من دعوتی !!
درست راس ساعت دلتنگی....
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY